و دلت...
بیچاره دلم...
پ.ن: از یکجایی به بعد دیگه به خودت نمیگی نشد و قسمت نبود و وقت زیاده و میشه رفت، خیلی جدی به تلخی حرفت نگاهت میدوزی به خودت و میگی بیچاره راهت ندادن...اون وقت که دلت مچاله میشه
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
کاش من یک زن معمولی بودم، کاش نمیتوانستم خودم را جمع و جور کنم کاش به خودم قول نمیدادم روی دلت یک حسرت عمیق بگذارم کاش من خودم نبودم کاش هر کسی جز خودم بودم تا لااقل یکبار از همه تکه های جا مانده این قصه بشنوم اول و آخرش تمام میشود! همه ما تمام میشویم من هم روزی تمام میشوم
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
ذهنم شلوغ میشد یا حالم بد بود همه دغ و دلیم سر نوشته هام خالی میکردم اینقدر مینوشتم تا آرام بشم، همین کار کردم بعد مدتها از چیزهایی نوشتم که به خودم قول داده بودم دیگه ننویسم، اصلش یک نامه بود یک دنیا حرف نزده....
بعد آن آرام شدم، همان آدم قبل، دوباره به خودم گفتم قرار نیست عین باقی زن ها باشی، محکم باش، آرام گرفتم خودم را جمع و جور کردم و به همه سختی های دنیا لبخند زدم! نه از روی بیخیالی، من هنوزم یک جنگجوی یک دنده ام....
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
الحمدالله
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
گویی غریبم...خیلی غریب در شهری که مرا هیچ آشنایی نیست....
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدی